تبليغاتX
طنز،كاغذ،قيچي!
آخرین سكوت را در لوح بخوانید.

شاعری بود در زمان قدیم

داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:39 توسط نسيم عرب اميري |

شاعر خوش قریحه و طناز

حضرت حافظ سخن پرداز

 

وضع و اوضاع تان که مطلوب است

حال شاخ نبات تان خوب است؟!

 

نان داغ و یک استکان چایی

باش مهمان ما که آقایی!

 

از نوک پا گرفته تا گردن

می شود دورتان بگردم من؟!

 

هی بسازم غزل برای شما؟!

هی بریزم غزل به پای شما؟!

 

از غزل های دختری حساس

به فدایت غزل غزل احساس!

 

گوش کن خواجه حافظ شیراز

وسط نامه یک پرانتز باز!

 

(می شود بعد من زبانم لال

با غزل های من بگیری فال؟!)

 

گاهی اوقات خسته، گاهی خوب

اگر از حال ما بخواهی خوب

 

همه خوبیم و جایتان خالی

بیگی و فیض و قزوه،هم عالی!

 

می رساند سلام سلمانی

یک سلام قشنگ و مامانی!

 

به زرویی رسید تا نوبت

بنده دیگر نمی کنم صحبت!

 

مردی از جنس شعرهای کهن

مثل او شاعری ندیدم من

 

فاصله بین اوست تا بقیه

فرق دارد همیشه با بقیه

 

چون به ایشان سلام فرمودی

جا نماند سهیل محمودی!

 

خوب یا بد سهیل محمودی

یادت آمد سهیل محمودی؟!

 

چند سالی شنیده ام بودی

در جوار سهیل محمودی!

 

شعرمان رفت رو به نابودی

شعرمان شد سهیل محمودی!

 

خواب دیدی که من به این زودی

بگذرم از سهیل محمودی!

 

شاعری بود در زمان قدیم

داشت معشوقه ای به اسم نسیم!

 

این هم از بخت شاعری که زن است

اسم معشوقه اش شبیه من است!

 

پس همین جا بدون هیچ دلیل

باقی قصه می شود تعطیل!

 

راستی بی خبر نباشی هان

تا که یادم نرفته حافظ جان!

 

گرچه کافه کتاب را بستند

شاعران توی کافه ها هستند!

 

شاعران غیور این پهنه

شاعران همیشه در صحنه!

در تمام خطوط فعال اند

اهل ذوق و لطیف و با حال اند!

 

من هم ازاین خطوط رد شده ام

تا کمی شاعری بلد شده ام!

 

شاعربی قرار و خسته منم

آمدم تا تفٲلی بزنم!

 

ادامه دارد البته!

منبع :سایت آی طنز

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:48 توسط نسيم عرب اميري |

عاشق شد! را در لوح بخوانید.

مرد رو یای دخترك آنشب/

از سر اضطرار عاشق شد!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:42 توسط نسيم عرب اميري |

۱.ای جماعت پرید «مرغ سحر»!را در هفت سنگ بخوانید.

۲.اگر کمی بی ادبی شد به با ادبی ترانه های رپ و جناب ساسی مانکن ببخشید!

پسر عمه‌ام رپر شده است
صاحب زلف‌های فر شده است! 

صورتش را سیاه کرده خفن
خط ریشش رسیده تا گردن!

می‌شود کرد جابه جا، کَمِ کم
توی شلوار او دو تا آدم!

من که ا زقوم و خویش او هستم
توی خوابم بیاد می‌ترسم!

(شاعر بیت فوق ترسیده
لاجرم توی قافیه...!)

سند افتخار عمه‌ی من
شده اسطوره‌اش«ساسی مانکن»!

لایق «نازه این نفس» شده است
جذب سیمای «هیچ کس» شده است!

«یاس» و «عرفان» رقیب او هستند
دوستان نجیب او هستند

تا که فریاد می زند «دختر..»!
عمه ام می زند فقط پر پر !

مانتوی تنگ و دامن یه وجب
این هم آخر ترانه هست؟!عجب!

***

از لب پشت بام خانه، پکر
ای جماعت پرید «مرغ سحر»!

شعر افتاده روی دنده چپی
وای از این ترانه‌های رپی!

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:45 توسط نسيم عرب اميري |

آی دانشمند! را در لوح بخوانید.

هفته پیش جنب باغ ارم

سیبی افتاد صاف توی سرم!

 

بعد از آن ماجرا كسی یك بند

می زند داد: آی دانشمند!

 

باز مانده است چون در دیزی

بی حیا پس تو هم بگو چیزی!

 

نیست لازم به دوزی و كلكی

تئوری طرح كن تو هی الكی!

 

بعد یك هفته چشم بسته ندید

می شوی شكل نخبه های جدید!

 

غیر مجری با نبوغ نود

به خدا هیچ كس نمی فهمد!

 

می شوی موجبات فخر وطن

فرض كن جاذبه نبود اصلاً!

 

تو كه شب تا به صبح بیداری

از نیوتون چه چیز كم د اری؟!

 

من هم از گفته اش كمی آره

با خودم گفتم ای همه كاره!

 

باورم شد كه نیستم همچین...

شده ام فیلسوف بعد از این!

 

خواب دیدم درخت ها شمع اند

فیلسوفان به دور من جمع اند!

 

رفته بودیم پیش اقلیدس

من و فارابی و ارشمیدس!

 

روی مان تا به روی هم شد وا

توی ویلای ماخ شد دعوا!

 

لاجرم بعد بحث های غلط

همه تسلیم من شدند فقط!

 

با گوتنبرگ رفته بودم پیست

به گمانم حدود ساعت بیست!

 

بی جهت زنگ زد یهو بقراط

كه كجا رفته ای تو با سقراط؟!

 

فارادی را حوالی تجریش

كاشتم عصر جمعه هفته پیش!

 

آری البته با چنین ترفند

می شود شد شبانه دانشمند!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:6 توسط نسيم عرب اميري |

با اجازه از آقای حامد عسگری

 

مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمیکنه کتک می زنه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 22:10 توسط نسيم عرب اميري |

زندگی مثل فیلم هندی نیست!را در   لوح بخوانید.

 

یادتان هست عشق آخر من؟!

پر زد و رفت خاك بر سر من!

 

آی! فریاد! ای هوار! ای داد!

عشق من عصر جمعه شد داماد!

 

جمعه دلگیر، جمعه سردرگم

جمعه، ای دزد بچه مردم!

 

بعد از او هیچ حس و حالی نیست

غیر دوری از او ملالی نیست

 

بعد از او عشق عكس مونتاژاست

قلب من قلب نیست گاراژ است!

 

بعد از او پیر من درآمده است

عاشقی هم به من نیامده است!

 

لعنت حق به عشق و مابقی اش

بگذر از اسم عشق تا بقی اش!

 

شعر من تلخ شد به كامت هان؟!

حالتان را خراب كردم جان!

 

باز با گریه مشق خط كردم

حرف تلخی زدم؟ غلط كردم!

 

مثل بازیگران بالیوود

می شوم توی كوچه ای مفقود!

 

آن طرف یك جوان یكه بزن

می شود بی دلیل عاشق من

 

گفته وقت بزن بزن برسد

همه را می زند به من برسد!

 

آخرشعر هم همان آقا

عاقبت می كند مرا پیدا!

 

 

***

 

حیف !خوش منظره نبودم یا

توی دهلی نیامدم دنیا!

 

دوره گاو و گاوبندی نیست

زندگی مثل فیلم هندی نیست!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 20:19 توسط نسيم عرب اميري

1.آیا می توانید ارتباط من،این مطلب و تناسب اندام را کشف کنید؟!
2.به طنزونه و به خصوص به اینجا سر بزنید!
3.فعلا حرفی ندارم فقط این که عکسی از خانمی را در اینترنت دیدم(البته باچشم خواهری!) که  روی بدن مبارک شان اشعار حافظ و سعدی را حک کرده بودند!
با ور کنید که بدجور احساس تکلیف می کنم!باید استفاده بهینه از حافظ و سعدی3000چهره را هم بسازم!


 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 16:16 توسط نسيم عرب اميري

از این که باز هم در این مکان مقدس مرتکب شعر جدی می شوم ،پوزش می طلبم.باور کنید که جای دیگری را برای حرف زدن ندارم!
هیچ کس قد من نمی فهمد
چشم های ترا نمی فهمد!
هر کسی دیده چشم های ترا
عاشقت هست یا نمی فهمد!
قد فهمش نگاهتان کرده است
مانده در تنگنا نمی فهمد!
محو در شیوه نگاه شما
از نگاه شما نمی فهمد
می رود دور چون نمی فهمد
می رود دور تا نمی فهمد
بارها دیده ام که انسانی
هیچ چیز از خدا نمی فهمد!
***
پای چشمان تان نشسته زنی...
مرد اما وفا نمی فهمد!

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 10:6 توسط نسيم عرب اميري

خیال انگیز و جان پرور ، برایم تا ابد نابی

نداری غیر از این عیبی که شب ها زود می خوابی!

+ نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 18:9 توسط نسيم عرب اميري

شعر سازنده! را در  لوح بخوانید.

چند شب پیش منزل اقوام

خانمی كامل و برازنده

 

گفت:«به به شنیده ام شده ای

خالق شعر های ارزنده

 

فاتح آسمان شعر شدی

مثل خورشید گرم و تابنده!»

 

الغرض بعد مدتی تمجید

رو به من كرد و گفت با خنده

 

مانده ام با تمام این احوال

ای دریغ از دوبیت سازنده!

 

نیستی توی باغ یا شاید

متوجه به حس خواننده

 

چند تا شعر ضد مرد بگو

چند تا شعر داغ و كوبنده

 

همه شاعران زن گفتند

تو فقط مانده ای سر افكنده!

 

عینهو بره ای بزن آتش

به دل گرگ های درنده!

 

گفتم البته غیر از این مطلب

هر چه خواهی بخواه از بنده!

 

نیستم طالب حقوق زنان

چون كه هستم به فكر آینده!

 

شعر سازنده هم نمی خواهم

با تمام وجود شرمنده!

 

مردها بد دل اند و یك دنده

غیر از آقای من در آینده!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:54 توسط نسيم عرب اميري

چند وقت پیش کتابی از رهی معیری در شرح زندگی شعرا خواندم.در بخشی از کتاب آمده بود:

«خاتون جان خانم عیا ل میرزا عباس فروغی بسطامی حکایت می کرد که:فروغی و قآنی دوستی کاملی داشتند و همه شب یا این به خانه او بود ،یا آن به خانه این،ولی قآنی بیشتر به منزل ما می آمد به اندازه ای دستی شان محکم بود که فروغی به من سپرده بود از قآنی روی مپوشان.اگر وقتی قآنی به منزل آمد و نبودم البته او را به خانه بیاوروپذیرایی کامل نما،تا من برسم»

بیت نا مر بوط :

«دوست نشاید ز دوست در گله باشد

مرد نباید که تنگ حوصله باشد»

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

نتیجه گیری اخلاقی :عجب دوستی خوبی!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:30 توسط نسيم عرب اميري

 مترو تاخیر كرد و شاعر ماند! را در لوح بخوانید.

خواب دیدم كه سیل و توفان شد

شاعری شهردار تهران شد

 

شاعر از گربه ها نمی ترسید

شاعر احساس گربه را فهمید

 

دایه ی موش های تهران شد

شاعرك(!) مالك خیابان شد

 

چه هوایی،چه بوی گیرایی

گفت: «به به چه جوی زیبایی

 

جوی تهران ترانه خوان دارد

چه كم از جوی مولیان دارد؟!

 

جوی ها جملگی یكی بشوند

همه تقدیم رودكی بشوند»

 

«مژده ای دل كه یار می آید»

مترو از هر كنار می آید!

 

مترو مثل فرشته ظاهر شد

همه ی زندگی شاعر شد

 

از لب و زلف و خال مترو نوشت

شعر در وصف حال مترو نوشت

 

گونه مترو را مجسم كرد

وصف ابروی مترو را هم كرد

 

روی دیوار شهر با لبخند

نصف شب عكس مترو را می كند!

 

عاقبت دیر كرد و شاعر ماند

مترو تاخیر كرد و شاعر ماند

 

تا كمی رو به راه شد حالش

مترو می رفت و او به دنبالش!

 

دست و پایش كرخت و سست شد و

بی خیال مقام و پست شد و...!

 

با تمام وجود همت كرد

طفلكی تا كه بود خدمت كرد

 

تیشه در دست پله برقی ساخت

مثل فرهاد زندگی را باخت

 

شعرهای روان و ساده نوشت

برپل عابر پیاده نوشت:

 

«خط نوشتم كه خر كند خنده»

یادگاری برای آینده!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط نسيم عرب اميري

برای زنده یاد منوچهر احترامی 

آسمان شعر من طوفانی است

باز چشمان خدا بارانی است

باز هم من ماندم و موج سکوت

باز هم من ،ساحل و اوج سکوت

«چیست یاران بعد از این تدبیر ما؟!»

قسمت افسانه ها شد پیر ما

ای خدا!دارم سوالی از شما

حال خوبی دارد آنجا پیر ما؟!

از بهشت آیا گلی بو می کند

شکوه ها از درد زانو می کند؟!

می شود فکری برای آن کند

قلب دردش را اگر پنهان کند!

باز هم آنجا به فکر شاعری است

در جوار هم قطارش صابری است؟!

تا کجای آسمان ها پر کشید

حالت و شاپور و عمران را ندید؟!

دوستان خالص و جانی چه طور

پورثانی و گلستانی چه طور؟!

جمع شان جمع است آیا ای خدا؟!

بلبل گویا،ابو طیاره با...

آی!ای فریاد!ای داد!ای هوار!

ای دریغ از مرد خوب روزگار...

پی نوشت:«بلبل گویا»اسم مستعار محمد علی گویا و«ابو طیاره»اسم مستعار ابوتراب جلی است که هر دو از طنز نویسان بنام توفیق و گل آقا بودند.

چاپ شده در روزنامه قدس

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 13:42 توسط نسيم عرب اميري

دیپلماسی خنده را در لوح بخوانید.

دختری توی كوچه می خندید
پدرم اتفاقاً او را دید

تا كه خندید دختر از آن سو
پسری توی چاله رفت فرو!


لاجرم بعد سال های مدید
پدرم ده دقیقه می خندید!


گفت: «جوینده هست یابنده»
یافتم دیپلماسی خنده!


خنده اعجاز می كند گاهی
بخت را باز می كند گاهی!


برّ و برّ می كنی نگاه چرا
خنده جرم است در دهات شما؟!


خنده روی لبان ماست اگر
نانتان را بریده ایم مگر؟!!


فكر كردید هر كسی خندید
خل و دیوانه است بی تردید؟!


صبر كن فیل را هوا بكنم
با همین خنده ها چه ها بكنم!


می شود شر دشمنان كنده
با لب باز و مبلغی خنده!


درد را می كند فقط درمان
نوش داروی صورت خندان!


الغرض بعد از این فقط یك بند
می زنم توی آینه لبخند!


خنده هایم اگر چه مشكوك است
چند وقت است كیف من كوك است!


شده ام بعد مدتی دوری
خواستار رئیس جمهوری!

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط نسيم عرب اميري

به خدا كه منم هنرمندم! را در  لوح بخوانید.

من نه حرف جفنگ می گویم

شعرهای قشنگ می گویم

چه قوافی،چه وزن زیبایی

<<چه سری٬ چه دمی ٬عجب پایی!>>

نشود هیچ کس در آینده

مثل سعدی و حافظ و بنده!

از لب و چشم یار می گویم

گاهی از یک شیار می گویم!

لنگه کفشی اگر نشد مثلاٴ

پای من جای دیگری؟!ابداٴ!

می کنم دعوی حقوق زنان

دارم امشب دوباره چون غم نان

غصه عدل و داد هم دارم

پشت گوشم مداد هم دارم

پیپ و سیگار و دود نه هرگز

شاعر بی وجود نه هرگز!

به تمام اصول پابندم

به خدا که منم هنرمندم!


 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:2 توسط نسيم عرب اميري

«پدر شعر» را در لوح بخوانید.

شاعری بال و پر نمی خواهد

شعر گفتن هنر نمی خواهد!

بعد سی سال رنج،فردوسی

لوح تقدیر اگر نمی خواهد!

بدهید اش به آدمی قانع

که از آن بیشتر نمی خواهد!

شعر دوران ما نظر کرده است

شاعر از هر نظر نمی خواهد!

چند وقت است حضرت خیام

کوزه از کوزه گر نمی خواهد!

خواهر من فروغ سهم اش را

از حقوق بشر نمی خواهد!

شرح دیوان سوزنی دیگر

گوشه ای پشت در نمی خواهد!

مرد بیچاره عاشق است اما

مرد بیچاره شر نمی خواهد!

سوزنش پیش یک نفر گیر است

جز همان یک نفر نمی خواهد!

 «پسر نوح با بدان بنشست»

ارث بابا مگر نمی خواهد؟!

رودکی جان! بخواب ما هستیم

شعر دیگر پدر نمی خواهد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 8:36 توسط نسيم عرب اميري

مکتوب عاشقانه

به نام خداوند،یا هو!

((تا چند اندرپی عشق مجازی

چند با یار مجازی عشق بازی!))(1)

ای بانوی شایسته من!ای معشوق ورژن جدید من !ای Zoleikha2007 من!خواهش می کنم پیش از خواندن بقیه این نامه دست هایت را نبر!

می خواهم اعتراف کنم من آن یوزارسیفی که عکس هایش را برایت فرستادم نیستم اما برادرانم قسم می خورند ،تو همان زلیخایی هستی که عکس هایش را برایم فرستادی!زلیخای فریبای من !به کوری چشم این برادرهای حسودم هم که شده است مرا تا ابد در چاه عشق ات زندانی کن!

یوسف زمانی!

جواب مکتوب

((بی سبب چشم زلیخا سرمه ضایع می کند))(2)

از مسنجر یوسفی جز این نمی آید پدید!

یو زارسیف قلابی!امیدوارم انقدرعاقل باشی که این مکتوب را جایی منتشر نکنی که انتشار این مکتوب یعنی در افتادن با هکرهای قلدری مثل همسر اولم آمون آندرلاین بزرگ وهمسرم دومم پوتیفار!

در هر صورت حیف از آنهمه سرمه و مداد و خط چشم ،چینی که خرج یوسف سهل الوصولی چون تو کردم!

زلیخا ریاحی!

 

توضیحات

1.ملک الشعرای بهار

2.صائب تبریزی

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:8 توسط نسيم عرب اميري

حکایت من و دومین جشنواره طنز مکتوب را در اینجا بخوانید

+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:20 توسط نسيم عرب اميري

شاهد بازي!(1)

كنار آب روان

سعدي(عصا زنان ،خميده قد و با موها و محاسن سفيد):((در عنفوان جواني چنان كه افتد و داني با شاهدي سري و سرّي داشتم به حكم آنكه حلقي داشت طيب الادا و خلقي كالبدراذا بدا))(2)

خانه شيخ اجل

خانه اي با دكوراسيون امروزي را مي بينيم سعدي روي صندلي نشسته است وروي ميز مقابلش لب تاب است تلوزيون LCDرا پشت او مي بينيم شاهد روي صندلي دور از شيخ اجل نشسته است

سعدي:((چرا ما با تو اي معشوق طناز

بصلحيم و تو با ما در نبردي؟!))

شاهد:((مرا دليست گرفتار عشق دلداري

سمن بري،صنمي،گلرخي،جفاكاري))

سعدي:((نظر به روي تو انداختن حرامش باد

كه جز تو در همه عالم كسي دگر دارد))

شاهد(در حالي كه به روي يكي از صندلي هاي نزديك سعدي مي نشيند!):

((اگر مراد نصيحت كنان ما اينست

كه ترك دوست بگويم تصوريست محال))

سعدي:((از اين قدر نگريزم كه بوسي از دهنت

اگر حلال نباشد حرام برگيرم))

شاهد(در حالي كه به روي صندلي كنار سعدي مي نشيند!) :

((زنهار از اين اميد درازت كه در دلست

هيهات از اين خيال محالت كه در سرست!))

(اتاق تاريك مي شود!)

كافي شاپ

سعدي:((نگفتي بي وفا يار كه دلداري كني مارا

الا گر دست مي گيري بيا كز سر گذشت آبم!))

شاهد:((گلبرگ عيش من به چه اميد بشكفد

از بوستان وصل شمالي نيافته!))

سعدي:((شوخي نكن اي يار كه صاحب نظرانند

بيگانه و خويش از پس و پيشت نگرانند!))

شاهد:((من از اين باز نيايم كه گرفتم در پيش

اگرم مي رود از پيش اگر مي نرود!))

سعدي(در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده است از سر ميز بلند مي شود):

((از قفا سير نگشتم من بدبخت هنوز

مي روم وز سر حسرت به قفا مي نگرم!))

فرودگاه شيراز

شاهد را با ساكي در دست مي بينيم

سعدي(در حالي كه به دنبال شاهد مي دود):

((بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران

كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران))

شاهد:((هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظرست

عشق بازي دگر و نفس پرستي دگرست))

سعدي:((باز آي و مرا بكش كه پيشت مردن

بهتر كه پس از تو زندگاني كردن))

شاهد(({به خنده گفت كه}:من شمع جمعم اي سعدي

مرا از آنچه كه پروانه خويشتن بكشد))

دفتر مشاوره

سعدي:((مرا راحت از زندگي دوش بود

كه آن ماه رويم در آغوش بود))

مشاور:((اميدوار چنانم كه كار بسته بر آيد

وصال چون بسر آمد فراق هم به سر آيد))

سعدي:((گر ماه من بر افكند از رخ نقاب را

برقع فرو هلد به جمال آفتاب را؟!))

مشاور: ((داني چه جفا مي رود از دست رقيبت؟

حيفست كه طوطي و زغن هم قفسانند!))

سعدي:((فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست

بيا و بر دل من بين كه كوه الوند است))

مشاور: ((سعدي در بستان هواي دگري زن

وين كشته رها كن كه در او گله چريدست))

سعدي:((مده اي حكيم پندم كه بكاردر نبندم

كه زخويشتن گريزست و زدوست ناگزيرم))

منزل شاهد

شاهد درحال تماشاي اخبار20:30است سعدي كانديد نمايندگي مجلس شده است گزارش گر20:30 براي تهيه گزارش به منزل سعدي مي رودسعدي با محاسني بلند و تسبيح در دست روي زمين نشسته است خبري از لب تاب ،LCD  و ميزوصندلي هم نيست

گزارش گر:((المنة الله كه نمرديم و بديديم

ديدار عزيزان و به خدمت برسيديم))

سعدي:((بخت باز آيد از آن در كه يكي چون تو درآيد

روي ميمون تو ديدن در دولت بگشايد!))

گزارش گر:((صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود

بايد كه يكي دوست بيايد به ضيافت!))

سعدي:((چو يار اندر حديث آيد به مجلس

مغني را بگو تا كم سرايد!))

گزارش گر:((كه شعر اندر چنين مجلس نگنجد

بلي گر گفته سعديست شايد!))

سعدي:((بخت اين كند كه راي تو با ما يكي شود

تا بشنود حسود و بر او ناوكي شود!))

گزارش گر:((مجلس ما دگر امروز به بستان ماند

عيش خلوت به تماشاي گلستان ماند!))

جلوي در مجلس

 شاهد با ظاهري نامناسب جلوي در مجلس ايستاده است سعدي در حالي كه مي خواهد وارد مجلس شود شاهد را مي بيند شاهد جلوي او را مي گيرد

شاهد: ((عمرها در پي مقصود به جان گرديديم

دوست در خانه و ما گرد جهان گرديديم))

سعدي: بهر خدا روي بپوش از زن و از مرد

تا صنع خدا را نگرند از چپ و از راست!(3)

شاهد: ((چه خوش بود دو دلارام دست در گردن

بهم نشستن و حلواي آشتي خوردن))

سعدي:((سعدي اينك به قدم رفت و به سر باز آمد

مفتي ملت اصحاب نظر باز آمد!))

كنار آب روان

سعدي(عصا زنان ،خميده قد و با موها و محاسن سفيد):باري از وي حركاتي بديدم كه نپسنديدم((دامن از او در كشيدم و مهره برچيدم و گفتم:

برو هرچه مي بايدت پيش گير

سر ما نداري سر خويش گير!))(4)

توضيحات:

1.كليه ابيات مذكور در اين اثر مستطاب شاهد بازي از حضرت شيخ اجل سعدي عليه الرحمة و الغفران مي باشد

2و4.قسمتي از حكايت دهم باب پنجم گلستان

3.كذا في الاصل: ((بهر خدا روي مپوش از زن و از مرد

تا صنع خدا مي نگرند از چپ و از راست))

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 20:51 توسط نسيم عرب اميري

"آیا می دانید؟

فقط پشه ماده نیش می زند"

ادامه دارد البته !

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 21:50 توسط نسيم عرب اميري