درراستاي تمام ديده هاي اهالي وبلاگستان ما هم چيزهايي مي بينيم!
((چند وقتي ست تار مي بينم))
همه را شكل مار مي بينم!
آب را ريشه دار در مهتاب
شير را در شيار مي بينم!
همه معضلات دنيا را
از گروه فشار مي بينم!
طعم آن چشم هاي گيرا را
در دلم زهر مار مي بينم!
بر سر يك قرار نامعلوم
دختري بي قرار مي بينم!
همه حرف هاي مردم را
روي كولم سوار مي بينم!
من نماد صداقتي هستم
كه وفا را شعار مي بينم!
پسري را كه عاشق من بود
لب دريا كنار مي بيينم!
جنگ اول !:اين فكاهه عشقولانه در اثر برخورد يك سنگ به كله ي نويسنده وبلاگ از زبانش در رفت!و متوجه هيچ شخص حقيقي و حقوقي نمي باشد!
گل و لاي آشنايي!
ز دو ديده خون فشانم پس از آن شب كذايي
چه كنم كه هست اينها گل و لاي آشنايي!
((
همه شب نهاده ام سر چوسگان بر آستانت))كه تو گربه ي ملوسم نكني زكس گدايي!
مژه ها و چشم تارم شده اخ اخي عزيزم
كه شكار چشم تيزت شده آهوي ختايي!
در خانه ام دو لنگه ز چه رو هميشه باز است
به اميد اين كه شايد تو به خانه ام بيايي!
نه از آنكه ديدمت من!نه از آنكه ديده اندت!
كه شنيده ام ز بوي ات همه عطر بي وفايي!
دم در نشسته اي تو به درك به من چه اصلأ
كه برون خانه گفتي به چه رو به خانه آيي؟!
چقدر كه خنگ بودم چقدر ببو و ساده
كه نرفت در كت من كه تو عاشقم چرايي!
همه گفته اند با من نشو دخترك هوايي
برو بي خيال محضر كه خوشا شب جدايي!
و بزن به سيم آخر ((سه طلاقه اش بفرما
به خيال راحت آنگه بنشين بنوش چايي!))(1)
نكنم من اين غلط را!و نكن از آن غلط ها!
دم آخري نگو واي تو لنگه كفش مايي
!ز تو دل بريده بودم كه يكي پیامک آمد
كه بوز بوز نسيمم و تو اي پري كجايي؟!
1-
با تشكر از همدردي جناب آقاي محمد جاويد فرمايششان عيناً به شعر ملحق شد!
اين ترانه نقيضه ايست بر ترانه(( توفكر يك سقفم))با صداي زنده ياد فرهاد
تو فكر يك كفشم!
يه كفش رويايي
كفشي براي ما
شبيه دمپايي!
توفكر يك كفشم
يه كفش بي روزن!
مقاوم و جادار
براي تو با من!
كفشي كه هم قد
گليم من باشه!
شبيه كفش هاي
قديم من باشه!
كفشي اندازه پاي من و تو!
واسه پيدا كردن يه لقمه نون
براي پاي تمومه بچه ها
واسه پاي عاشق مرد جوون!
توي اين كفش با تو از معني پاي خسته مي گم!
از شكاف سر كفشي كه دلش شكسته مي گم!
كفشمون افسوس و افسوس
مال از ما بهترونه!
يه مكان يه جاي راحت!
آخرين آرزومونه!
از همه دوستاني كه به وبلاگ جدي من سر زدند ممنونم اما انگار هيچ وقت نمي توانم زندگي را جدي بگيرم متقابلا زندگي هم مرا جدي نمي گيرد و اين تقابل بي انصافانه يست!
از آنجا كه من هميشه به روز!مطلب مي نويسم (اشعار قبلي گواه ادعا ست!)اين شعر هم به بهانه برپايي هر ساله نمايشگاه كتاب در ارديبهشت ماه! و به اميد هر چه بالاتر رفتن فرهنگ صحيح كتاب و كتاب خواني!سرايش فرمودم!)كه البته طنز تلخي ست!
كتاب(!)
يار غاري هست واویلا كتاب
نام دارد بي جهت ليلا كتاب!
آدمي با خواندنش آدم(!) شده
آدمي را مي كند معنا كتاب!
يك كتاب است و غبار خاطره
سینه چاک و خسته و تنها كتاب!
آنقدر چاپ كتاب آسان شده
مي شود درهر كجا پيدا كتاب!
هر چه تیراژش به بالا می رود
شهرتش هم می رود بالا کتاب !
نام هاي بعد نشرش جالب است
ناشرش را مي كند رسوا كتاب!
نام هاي مختلف دارد ولي
می گذارم نام آن يكجا كتاب!
مي توان يك شب كرايه كرد و خواند
یک شبش هم می کند دانا كتاب!
گاهي هم آنقدر جذبش مي شوي
مي شود وا تا خود فردا كتاب!
صبح تا شب فكر خواندن مي کني
يك كتابت مي شود ده تا كتاب!
تا تواني هي بگير و هي بخوان
خواندنش لطفي ست در دنيا كتاب !