تبليغاتX
طنز،كاغذ،قيچي!

منتشر شده در لوح

چند شب پیش منزل اقوام

خانمی كامل و برازنده

 

گفت:«به به شنیده ام شده ای

خالق شعر های ارزنده

 

فاتح آسمان شعر شدی

مثل خورشید گرم و تابنده!»

 

الغرض بعد مدتی تمجید

رو به من كرد و گفت با خنده

 

مانده ام با تمام این احوال

ای دریغ از دوبیت سازنده!

 

نیستی توی باغ یا شاید

متوجه به حس خواننده

 

چند تا شعر ضد مرد بگو

چند تا شعر داغ و كوبنده

 

همه شاعران زن گفتند

تو فقط مانده ای سر افكنده!

 

عینهو بره ای بزن آتش

به دل گرگ های درنده!

 

گفتم البته غیر از این مطلب

هر چه خواهی بخواه از بنده!

 

نیستم طالب حقوق زنان

چون كه هستم به فكر آینده!

 

شعر سازنده هم نمی خواهم

با تمام وجود شرمنده!

 

مردها بد دل اند و یك دنده

غیر از آقای من در آینده!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 12:54 توسط نسيم عرب اميري

چند وقت پیش کتابی از رهی معیری در شرح زندگی شعرا خواندم.در بخشی از کتاب آمده بود:

«خاتون جان خانم عیا ل میرزا عباس فروغی بسطامی حکایت می کرد که:فروغی و قآنی دوستی کاملی داشتند و همه شب یا این به خانه او بود ،یا آن به خانه این،ولی قآنی بیشتر به منزل ما می آمد به اندازه ای دستی شان محکم بود که فروغی به من سپرده بود از قآنی روی مپوشان.اگر وقتی قآنی به منزل آمد و نبودم البته او را به خانه بیاوروپذیرایی کامل نما،تا من برسم»

بیت نا مر بوط :

«دوست نشاید ز دوست در گله باشد

مرد نباید که تنگ حوصله باشد»

میرزا عباس فروغی بسطامی

 

نتیجه گیری اخلاقی :عجب دوستی خوبی!

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:30 توسط نسيم عرب اميري

منتشر شده در لوح

خواب دیدم كه سیل و توفان شد

شاعری شهردار تهران شد

 

شاعر از گربه ها نمی ترسید

شاعر احساس گربه را فهمید

 

دایه ی موش های تهران شد

شاعرك(!) مالك خیابان شد

 

چه هوایی،چه بوی گیرایی

گفت: «به به چه جوی زیبایی

 

جوی تهران ترانه خوان دارد

چه كم از جوی مولیان دارد؟!

 

جوی ها جملگی یكی بشوند

همه تقدیم رودكی بشوند»

 

«مژده ای دل كه یار می آید»

مترو از هر كنار می آید!

 

مترو مثل فرشته ظاهر شد

همه ی زندگی شاعر شد

 

از لب و زلف و خال مترو نوشت

شعر در وصف حال مترو نوشت

 

گونه مترو را مجسم كرد

وصف ابروی مترو را هم كرد

 

روی دیوار شهر با لبخند

نصف شب عكس مترو را می كند!

 

عاقبت دیر كرد و شاعر ماند

مترو تاخیر كرد و شاعر ماند

 

تا كمی رو به راه شد حالش

مترو می رفت و او به دنبالش!

 

دست و پایش كرخت و سست شد و

بی خیال مقام و پست شد و...!

 

با تمام وجود همت كرد

طفلكی تا كه بود خدمت كرد

 

تیشه در دست پله برقی ساخت

مثل فرهاد زندگی را باخت

 

شعرهای روان و ساده نوشت

برپل عابر پیاده نوشت:

 

«خط نوشتم كه خر كند خنده»

یادگاری برای آینده!

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:57 توسط نسيم عرب اميري