شاعری بود در زمان قدیم
داشت معشوقه ای به اسم نسیم!
خوشگل و دلبر و برازنده
عینهو خانم نگارنده!
دائماً فکرحفظ ظاهر بود
چون که معشوقه نیز شاعر بود!
پس همینجا به قید چند دلیل
باقی قصه می شود تعطیل!
اولاً: توی این موارد من
صورتم سرخ می شود کلأ
گفتن شعرنقطه چین خوب است؟!
از خجالت بمیرم این خوب است؟!
به خدا بی دلیل و آگاهی
شیطنت می کنم هر از گاهی!
نه که من عینهو نمک پاشم
دوست دارم که با نمک باشم!
چون مخاطب شناس هم هستم
هی قلم کار می دهد دستم!
ثانیاً:هرچه شاعر خفن است
اسم معشوقه اش شبیه من است!
هر کسی گفت: شاعر نامرد...
بعد از آن اسم بنده را آورد!
پس چرا عاشقانه بنویسم
قصه ای صادقانه بنویسم
در پی های وهو مگر هستم؟!
بنده بی آبرو مگر هستم؟!
قند در کام غیره آب شود
این وسط اسم من خراب شود؟!
ثالثا:از زمان خلقت زن
بوده این مشکلات هم بعضأ!
گفت فرزانه ای پژوهشگر
که خدایی نکره قصه اگر...
منتهی می شود به زن دررو
باقی قصه را بزن در رو!
اینچنین قصه ها اگر کم نیست؟!
فکر کردی که شاعرآدم نیست؟!
مصلحت نیست بیش از این گفتن
از رفیقان نازنین گفتن!
با دلی خون و سینه ای پر درد
دست آخر سکوت باید کرد!
پس بیا تکیه بر دروغ کنیم
هی چرا بی خودی شلوغ کنیم؟!
باز هم ماجرا سیاسی شد
این هم آخر دموکراسی شد؟!
ساعت یک به وقت ایران است
«خواجه در بند نقش ایوان است!»