کافه


آنچه داروی درد انسان است
کافه ای دنج در لواسان است

ساکت و بی صدا و خوش منظر
کافه ای باب طبع اهل هنر

کافه ای دور از این هیاهو ها
غرق در عطر یاس و شب بو ها

که در آن مثل باغ های بهشت
بشود شعر و قصه خواند و نوشت

کافه ای که  در آن ندارد راه
وِر وِرِ زنگ گوشی همراه

نه پیامک به کار می آید
نه صدای هوار می آید

کافه ای که در آن هیاهو نیست
وب و جی میل و سایت یاهو نیست

دور از آن همه شما-ایشان
کافه ای باب میل من که در آن،

جز صدای بنان نمی آید
بوی سیگار از آن نمی آید

گر چه یک خُرده لوس و رویایی است
کافه ای واقعا تماشایی است!
 

چاپ شده در روزنامه شرق مورخ ۲۸مهر ماه

فال قهوه

 در گذراندن اوقات به شیوه برخی نسوان و استفاده بهینه ایشان از زمان و مکان فرماید:

چون که زن های ساده و بیکار
همه از جمله بنده و سرکار،

دور هم فرصتی به دست آرند
دوست دارند،دور بردارند

صحبت از بینی قمر بکنند
پشت هم غیبت از سحر بکنند

با سخن های کذب حال کنند
داد و فریاد و قیل و قال کنند

وای اگر حرف فال هم بشود
آن وسط قهوه نیز دم بشود

الغرض خانمی که توی محل
هست شیّاد و ناقلا و دغل

با همین قهوه از زنان ،به وفور
می کند استفاده ی ناجور

به هر آنکس مطابق حالش
گوید از آنچه دیده در فالش

مثلاً رو به دختری دمِ بخت
می دهد وعده که:«خیالت تخت،

که فلان شاهزاده با الگانس
رفته دنبال دختری خوش شانس

از قضا شاهزاده بین گذر
شده ماشینش از جلو پنچر

چشمش افتاده توی چشم شما
رفته از بخت خوش به حال کما

شده بی اعتنا به آن دختر
دیده چون دختری از آن بهتر!

تاج و تور عروس بی کم و کاست
داخل استکانتان پیداست

عکست افتاده صاف داخل فال
مژده بر تو عروس خوش اقبال!»

***
با همین حرف های بیهوده
همگی می شوند آلوده

چون که هر یک به شخصه درگیرند
یک به یک فال قهوه می گیرند

عاقبت وقت و پول را به هدر،
می دهند این زنان خوش باور

روز تعطیل با همین تدبیر
می کند روحیاتشان تغییر!

چاپ شده در روزنامه شرق مورخ 14 مهر ماه

سیری چند؟


پسری گیر داده بود،مدام
وقت و بی وقت،دم به دم،یک بند

که پدر جزوه و کتاب بخر
تست کنکور «گاج» و «دانشمند»

بفرستم کلاس رایانه
«کورل» و«اکسل» و«اتوکد لند»

تا که با علم و دانش و تحصیل
بشود دست من به جایی، بند

وقت کنکور ،انتخاب کنم
رشته ای باب طبع و باب پسند

در همین اصفهان قبول شوم
نه قم و بهبهان،نه شوش وزرند

پدرش شب کلافه و خسته
کت و شلوار را که از تن کند

دست و صورت نشسته،سیگاری
گوشه ی لب گذاشت با غرولند

سپس آهی کشید و سرجنباند
سرفه ای کرد و گفت:«ای فرزند

از چه هی بی خودی برای خودت
سر هم می کنی چرند وپرند

دست ارباب معرفت کوتاه
بخت افراد بی سواد بلند

می شود آن که بی سواد تر است
بیشتر پول دار و ثروتمند

علم تاریخ و طب و جغرافی
همه کذب است و حقّه و ترفند

فرضاً اصلاً چه کار دارم من
با فلان شاه غزنوی یا زند

یا به من چه که پنگوئن بالفرض
مال قطب است یا گروئلند؟

جای حفظ مساحت سبلان
شده ام صاحب سه دانگ سهند

گر ببینی مبلغان سواد
همه خوش باورند و خالی بند

خود حافظ مگر نمی برده
سمت بنگال و آن حوالی قند؟

تازه آن هم به این بهانه که هند
طوطیانش شکر شکن بشوند

فکر نان کن که خربزه آب است
دانش و علم و فضل سیری چند؟»

منتشر شده در لوح.